چشمک زدن دخترم
زیبای من صبحت بخیر
عمرم دیروز مثل همیشه شب خونه بابا بزرگت بودیم داشتیم با خالت درس میخوندیم که فردا امتحان بده مامان و مامانیت و خودت تو آشپزخونه بودین و مامانی داشت شام می پخت یه هویی دیدم همه تو آشپزخونه دارن میخندن یه هویی برگشتم دیدم مامانت می گه انیا داره چشمک می زنه مامانت می گفت آنیا چشمک بزن تو هم از روز 14/10/93 شروع کردی به چشمک زدن مامانت اورد پیشمون گفتم بابایی چشمک بزن انقدر قشنگ چشات رو میبستی ویه لبخند قشنگ میزدی که دل ادم رو می بردی این اولین روزی بود که چشمک زدن رو یاد گرفتی . امروز روز های آخر 9 ماهگیت دوست دارم قد آسمونا دختر نازم می بوسمت .


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



چشمک زدن دخترم
