ادامه عکسا
ادامه عکسا
عکسای دندونی دختر نازم
خوشگلم سلام بابایی نازم سوم دی ماه روزی بود که دندون در اوردی و مامان بزرکت برات دندونی درست کرده بود ولی مراسمی برات نگرفتیم چون عکست رو که تو آتلیه گرفته بودیم هنوز حاضر نشده بود به همین خاطر مجبور شدیم جشن دندونیت رو 18 دی ماه گرفتیم الان هم برات چند تا از عکسای اون روز رو واست می زارم تا برات یه خاطره شیرین باشه . دوست دارم برا همیشه. ...
نویسنده :
بابایی
8:23
چه خنده نازی داری بابایی
بدون عنوان
داره دخترم با کاموا بازه می کنه
چشمک زدن دخترم
زیبای من صبحت بخیر عمرم دیروز مثل همیشه شب خونه بابا بزرگت بودیم داشتیم با خالت درس میخوندیم که فردا امتحان بده مامان و مامانیت و خودت تو آشپزخونه بودین و مامانی داشت شام می پخت یه هویی دیدم همه تو آشپزخونه دارن میخندن یه هویی برگشتم دیدم مامانت می گه انیا داره چشمک می زنه مامانت می گفت آنیا چشمک بزن تو هم از روز 14/10/93 شروع کردی به چشمک زدن مامانت اورد پیشمون گفتم بابایی چشمک بزن انقدر قشنگ چشات رو میبستی ویه لبخند قشنگ میزدی که دل ادم رو می بردی این اولین روزی بود که چشمک زدن رو یاد گرفتی . امروز روز های آخر 9 ماهگیت دوست دارم قد آسمونا دختر نازم می بوسمت . ...
نویسنده :
بابایی
8:20
دس دسی
آنیا یکی یه دونی بابا سلام این روزا اینقدر سرم شلوغ شده که کم می تونم برات بنویسم امروز 13 دی ماه 93 ساعت 9.30 می خوام از خاطرات یه هفته قبل رو برات بگم ن چند روز خیلی شیطون شدی هم داری دس دسی می کنی هم داری بای بای می کنی سر سری رو هم که قبلا یاد گرفته بودی ،صداهای عجیب قریب در میاری خیلی ناز شدی اصلا یه جا نمیشینی فقط این ور و انور می پری تو بغل اصلا وا نمی ستی روز به روز هم نازترو دل ربا میشی هر کی که میبینه فقط بغلت می کنه و مارچا مورج بوست میکنه منم بدم میاد چیکار کنم نمی تونم خیلی عکس العمل نشون بدم همش حرص میخورم خلاصه گل دختر بابایی دیگه چیکار میشه کرد خیلی دوست دارم شیرینم. &...
نویسنده :
بابایی
9:54












