آنیاآنیا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
عشق مامانی و باباییعشق مامانی و بابایی، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
داداش علیداداش علی، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

آنیا دختر زیبای من

همه زندگیم

سلام خانم دکتر بابا   میدونی که خیلی دوست دارم اونم اندازه همه 7 آسمون دنیا ، اینروزا خیلی با نمک شدی و حرفای قشنگ قشنگ و با مزه می زنی خواستم چند تا حرفای نازت رو برات یادگاری بنویسم. برا کلید می گی     دیلید برا توپ و باد بادک و هر چیز گرد مگی      بوب برا دایی میگی             دای دای وقتی از می پرسیم آنیا خوبی میگی       babe وقتی میگیم آنیا بریم در در     زود لباساتو نشون می دی و میاری وقتی میگیم آنیا چند سالت      میگی یک...
10 ارديبهشت 1394

یه روز پر هیجان وشیرین

بابایی سلام   27 فروردین 94  جشن دندونی دختر عموت آنیسا  بود .بعد از ظهر  قرار شد مامانت تورو بزار خونه مامان جون و منو خالت دو تایی بعد از ظهر ببریمت دنیای کودک ، که عکساش رو هم برات گذاشتم ، بعد از ظهر که خالت رو از کلاس زبان برداشتم سه تایی رفتیم دنیای کودک .مامانت هم رفته بود مهمونی ، ساعت 5  تا 6 کلی بازی و خنده کردی و بعد یکم خسته شدی شروع کردی به نق زدن و بد جوری هم گشنت شده بود ،تصمیم گرفتیم ببریمت خونه تا مامان جون برات شیر درست کنه تا بخوابی همین که رسیدیم خونه در و که زدیم کسی درو وا نکرد  موبایل مامان جون رو هم گرفتم باز گوشی رو برداشت نگو  مامان جون رفته پیاده...
30 فروردين 1394

واکسن یک سالگی

ناز گلم سلام   دختر خوشگلم امروز  26 فروردین 94 صبح ساعت 8 با مامان جون  دوتایی بردیمت برا زدن واکسن یک سالگیت ،یکم دیر شده بود اون به خاطر این بود که فقط روزای چهارشنبه این واکسن رو می زدن به همین خاطر امروز بردیمت . بچه های خیلی زیادی امده بودن یکم نشستیم و اولین بچه رو بردن تو واکسنش رو زدن یه هواری می کشید که نگو تو هم خیلی ریلکس نشسته بودی و به نی نی های دیگه نگاه می کردی و حرف می زدی تا اینکه اسم تو رو خوندن و بردیمت تو ، یه خانم پرستار مهربون امد و قد و وزنت رو گرفت و گفت عالی قدت 78 بود و وزنت 10.700 ، دور سرت هم 47  ، بعد مامان جون پیرهن دستت رو زد بالا یه واکسن کوچولو از دستت زدن یه کم گ...
26 فروردين 1394