آنیا و خرس مهربونش با هم خوابیدن
همه زندگیم
سلام خانم دکتر بابا میدونی که خیلی دوست دارم اونم اندازه همه 7 آسمون دنیا ، اینروزا خیلی با نمک شدی و حرفای قشنگ قشنگ و با مزه می زنی خواستم چند تا حرفای نازت رو برات یادگاری بنویسم. برا کلید می گی دیلید برا توپ و باد بادک و هر چیز گرد مگی بوب برا دایی میگی دای دای وقتی از می پرسیم آنیا خوبی میگی babe وقتی میگیم آنیا بریم در در زود لباساتو نشون می دی و میاری وقتی میگیم آنیا چند سالت میگی یک...
نویسنده :
بابایی
9:00
شلوغ کاری های دخترم تو خونه باغ بابا جونش
چه شیری میخوری دخملم
یه روز پر هیجان وشیرین
بابایی سلام 27 فروردین 94 جشن دندونی دختر عموت آنیسا بود .بعد از ظهر قرار شد مامانت تورو بزار خونه مامان جون و منو خالت دو تایی بعد از ظهر ببریمت دنیای کودک ، که عکساش رو هم برات گذاشتم ، بعد از ظهر که خالت رو از کلاس زبان برداشتم سه تایی رفتیم دنیای کودک .مامانت هم رفته بود مهمونی ، ساعت 5 تا 6 کلی بازی و خنده کردی و بعد یکم خسته شدی شروع کردی به نق زدن و بد جوری هم گشنت شده بود ،تصمیم گرفتیم ببریمت خونه تا مامان جون برات شیر درست کنه تا بخوابی همین که رسیدیم خونه در و که زدیم کسی درو وا نکرد موبایل مامان جون رو هم گرفتم باز گوشی رو برداشت نگو مامان جون رفته پیاده...
نویسنده :
بابایی
9:33
ادامه عکسای آنیا در دنیای کودک
آنیا در سرزمین عجایب
واکسن یک سالگی
ناز گلم سلام دختر خوشگلم امروز 26 فروردین 94 صبح ساعت 8 با مامان جون دوتایی بردیمت برا زدن واکسن یک سالگیت ،یکم دیر شده بود اون به خاطر این بود که فقط روزای چهارشنبه این واکسن رو می زدن به همین خاطر امروز بردیمت . بچه های خیلی زیادی امده بودن یکم نشستیم و اولین بچه رو بردن تو واکسنش رو زدن یه هواری می کشید که نگو تو هم خیلی ریلکس نشسته بودی و به نی نی های دیگه نگاه می کردی و حرف می زدی تا اینکه اسم تو رو خوندن و بردیمت تو ، یه خانم پرستار مهربون امد و قد و وزنت رو گرفت و گفت عالی قدت 78 بود و وزنت 10.700 ، دور سرت هم 47 ، بعد مامان جون پیرهن دستت رو زد بالا یه واکسن کوچولو از دستت زدن یه کم گ...
نویسنده :
بابایی
9:07










