خاطره ای از شب بارانی
سلامی به گرمی نگاهای زیبایت دخترم دیروز یکی از شبایی بود که خیلی زیاد داشت تو شهرمون یعنی ارومیه بارون می بارید من از روزهای بارونی و ابری خیلی خوشم میاد تو این روزها یه آرامش خاصی پیدا می کنم ، دو روزه که خیلی آروم و نازنازی شدی . جمعه 11 مهر ماه 93عصر ساعت 6 بود که مامان بزرگت زنگ زد و گفت داریم میریم بند برا شام شما هم بیایید ،بارون هم داشت نم نم می بارید حاضر شدیم و راه افتادیم لباسای پائیزیت رو تنت کرده بودیم هوا خیلی عالی بود یه کمی بیرون دور زدیم و رفیتیم بند برا شام همه دور هم شدیم و سفارش دل و قلوه و جگر دادیم وقتی که جگر رو اوردن یه هوی خودتو می خواستی بندازی رو غذا ،شروع کردی به نق زدن یه ...
نویسنده :
بابایی
9:14












