معلوم نیست خوابش میاد یا عصبانی شده
یه خاطره تلخ
دخترم سلام امروز 10 مرداد صبح ساعت 8 اتفاقی که 8 مرداد اتفاق افتاد رو واست می نویسم. طبق معمول هر پنجشنبه ساعت 1 ظهر امدیم دنبالت ،مامانت پیاده شد و رفت از مهد بگیردت ، دیدم یه کم طول کشید فکر کردم حتما باز حاضرت نکردن به همین خا طرطول کشید. بعد تو بغل مامانت دیدم برات بای بای کردم تو هم عکس والعمل نشون ندادی اولش فکر کردم تازه از خواب بیدار شدی . متوجه نشده بودم که دستت زخم شده وقتی که امدی ماشین دیدم دستت رو با چسب بستن یه هویی بد جوری یکه خوردم از مامانت پرسیدم چی شده انگشت انیا ،گفت تو مهد چون تازه داره راه میره یه هویی افتادی و دستت...
نویسنده :
بابایی
8:15











